دیشب باهم صحبت میکردیم قرار شد من برم شام و بعدش زنگ بزنم بهت رفتم خونه بابا حالش خوب نبود دیدم نمیشه بردیمش بیمارستان دوازده اینا بود زنگ زده بودی گوشیم تو ماشین بود ساعت یک رفتم گوشی و برداشتم زنگ زدم جواب ندادی اس دادم که رفتیم بیمارستان تا ساعت چهار بیمارستان بودیم اخرش بابا رو بردن آی سی یو برگشتیم منتظر بودم اس بدی بگی چی شد گفتم بیدار میشی دعا بخونی شاید اس بدی صبحش هم دو سه بار بیدار شدم تا ساعت ده هی گوشی رو نگا میکردم ببینم زنگ زدی یا اس دادی باز میخوابیدم هرچی منتظر شدم زنگ نزدی تا از نگرانی خودم زنگ زدم که گفتی رفتی پیش دکتره
حالم خیلی افتضاح بود واقعا تنها چیزی که یکم ارومم میکرد این بود که بعدش برمیگردی همدان و پیشم هستی باهات حرف بزنم بغلت کنم اروم شم یکم که گفتی میخوای بری بروجرد واقعا بهت احتیاج داشتم خیلی خیلی زیاد
امیدوارم فردا بهت حسابی خوش بگذره زنگم نمیزنم ناراحت نیستما دوس داری تفریح کنی تو جمع زیاد باشی البت فکرم نکنم بتونی صحبت کنی اگه بشه خودت زنگ میزنی مواظب خودت باش نفسم
برچسب:
نویسنده: هستی جعفری